غزل شمارهٔ ۷۰۷
ای فراق تو مرا عقل و بصارت بردهدل من کافر چشم تو به غارت برده
بر دل شیفته هجر تو جفاها کردهاز تن سوخته مهر تو مهارت برده
دل ما را، که سپاهی نتوانستی بردغمزهٔ شوخ تو در نیم اشارت برده
دوستان را همه خون ریخته چشم تو وز آندشمنان در همه آفاق بشارت برده
شوق روی تو به زنجیر کشش هر سحریبر سر کوی تو ما را به زیارت برده
من ازین دیدهٔ خونبار شبی میبینمسیل برخاسته و شهر و عمارت برده
بیتو هر وقت که آهنگ نمازی بکنماشک خون چهرهٔ ما را ز طهارت برده
اوحدی پیش دهان تو زبان بسته بماندگر چه بود از دگران گوی عبارت برده