گنج

غزل شمارهٔ ۶۹

تا دل ما با تو کرد روی ارادتهیچ نیاید ز ما مخالف عادت
گر چه کم ما گرفته‌ای تو ز شوخیعشق تو افزون شدست و مهر زیادت
رنگ سلامت ندیدم و رخ شادیاز برمن تا برفته‌ای به سعادت
آنکه ز درد جدایی تو بمیردزنده نداند شدن به حشر و اعادت
داروی رنج خود از طبیب نپرسمگر تو قدم رنجه می‌کنی به عیادت
همچو شهیدان تنش به خاک نپوسدهر که به تیغ غم تو یافت شهادت
دایه به مهرت برید ناف دل منپس به کنارم گرفت روز ولادت
چشم تو آنجا که دست برد به دستانسر بنهادند زیرکان به بلادت
اوحدی از درد دوری تو بنالیدبا تو چو سودش نکرد صبر و جلادت
او نه به مهرت سری نهاد، که هرگزخود ز زمین بر نداشت روی ارادت