گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۸

سوی من شادی نیاید،تا نیایم سوی توروی شادی آن زمان بینم که بینم روی تو
من دلی دارم که در وی روی شادی هیچ نیستغیر از آن ساعت که آرد باد صبحم بوی تو
هر کسی از غم پناه خود به جایی می‌بردمن چو غم بینم روم شادی‌کنان در کوی تو
چشم ترکت را غلامان گر چه بسیارند، لیکزین غلامان مقبل آن خالست و مخلص موی تو
من به غم خوردن نهادم گردن بیچارگیزانکه کس شادی نبیند در جهان از خوی تو
اوحدی، تن در شب غم ده، کزین شیرین‌لبانروز شادی کس نخواهد کرد جست و جوی تو