غزل شمارهٔ ۶۷۷
ای مدد تیره شب از موی توروز مرا روشنی از روی تو
بر سر آنم که: شوم یک سحرخاک نسیمی که دهد بوی تو
خاک شوم، تا مگر آرد مراباد محبت به سر کوی تو
باز به گوش تو رساند مگرقصهٔ ما حاجب ابروی تو
برمکن از من به جفا دل، که منبرنکنم خیمه ز پهلوی تو
قیمت وصل تو که داند که: چیست؟هر دو جهان مینه و یک موی تو
زلف تو در حلق دل اوحدیستچون نکشد خاطر او سوی تو؟