غزل شمارهٔ ۶۶۵
تو سروی ، بر نشاید چیدن از توتو ماهی، مهر نتوان دیدن از تو
من آشفته دل را تا کی آخرمیان خاک و خون غلتیدن از تو؟
به گردان رخصت خونم به عالمکه رخصت نیست برگردیدن از تو
گرم صد آستین بر رخ فشانینخواهم دامن اندر چیدن از تو
ترا چون هیچ ترسی از خدا نیستهمی باید مرا ترسیدن از تو
گناهم نیست اندر عشق و گر هستگناه از بنده و بخشیدن از تو
اگر صد رنج باشد اوحدی راشفا یابد به یک پرسیدن از تو