غزل شمارهٔ ۶۶۴
درین لشکر، که میبینی، سواری نیست غیر از توکسی دیگر درین عالم به کاری نیست غیر از تو
هر آن کس را که میدانی شماری برگرفت از خودولی زینها کسی خود در شماری نیست غیر از تو
درون پردهای، لیکن چو از ما پرده برگیردغم عشق تو ما را، پردهداری نیست غیر از تو
اگر غیری نظر بازی کند با صورت دیگرمرا منظور در آفاق، باری، نیست غیر از تو
به روز خستگی خواهند مردم یاری از یارانمن دلخسته را امروز یاری نیست غیر از تو
چو غم دادی به غم خواران، نیابد کرد تقصیریکه در غم، عاشقان را غمگساری نیست غیر از تو
سگ تست اوحدی، جانا، نگاهی کن به حال اوکزین نخجیرگاه او را شکاری نیست غیر از تو