غزل شمارهٔ ۶۳۸
نه بییادت برآید یک دم از مننه بیرویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی، که دانیبه شرط آنکه گویی: مرهم از من
دلم را خون تو میریزی و ترسمکه خواهی خون بهای دل هم از من
مرا از هر که دیدی بیش کشتیمگر کس را نمیبینی کم از من؟
اگر آهی بر آرم زین دل تنگبه تنگ آیند خلق عالم از من
کجا کارم ز قدت راست گردد؟که برگشتی چو زلف پر خم از من
به سودای تو گشت از هر کناریجهان پر نوحه و پر ماتم از من
چنان رسوا شدم در عالم این بارکه گویی: پر شدست این عالم از من
بسان اوحدی، دور از تو، بیمستکه فریادی برآید هر دم از من