غزل شمارهٔ ۶۳۷
هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز مندر خون نشیند، تا کند چون روز روشن راز من
از دیده گر در پیش دل سیلی نرفتی هر نفسآتش به جانم در زدی این آه برقانداز من
من شرح دل پرداز خود برخی فرستم پیش تولیکن تو کمتر میکنی گوشی به دل پرداز من
بالم به سنگ سر کشی بشکستی ای سیمین بدنورنه کجا خالی شدی کوی تو از پرواز من؟
برخاستی تا: خون من در پای خود ریزی دگرای آرزوی دل، دمی بنشین و بنشان آز من
پروانهوارم سوختی، ای شمع وز رخسار تونه پرتوی بر حال دل، نه بوسهای در گاز من
از بس که نالد اوحدی در حسرت دیدار توپر شد جهان ز آوازه عشق بلند آواز من