گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۲

سر دل گویی، ز جان اندیشه کندر دلش دار، از زبان اندیشه کن
لاف کشف و غیب دانی می‌زنیاز خدای غیب دان اندیشه کن
در زمین از آسمان گویی سخنای زمین، از آسمان اندیشه کن
یا ز دین آشکارا شرم داریا ز دانای نهان اندیشه کن
ای که می‌خسبی به شبهای چنینآخر از روز چنان اندیشه کن
تیر فرصت در کمان جهدتستمی‌رود تیر از کمان، اندیشه کن
دل به باد آرزوها بر مدهناتوانی تا توان اندیشه کن
بهر سود اندر خطرها می‌رویسود دیدی، از زیان اندیشه کن
گر ندانی رفتن خود را یقینبنگر و زین رفتگان اندیشه کن
این زمان اندیشه بی‌کارست و فکرکار خود را این زمان اندیشه کن
اوحدی زین ورطه آمد بر کنارای که غرقی در میان اندیشه کن