غزل شمارهٔ ۶۳۱
جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کنجان را به رخ دل بازده، دل را ز لب جان تازه کن
از دل برون کن کینه را، صافی کن از ما سینه راآن عادت پیشینه را، پیش آر و پیمان تازه کن
این درد پنهانم ببین، وین محنت جانم ببیناین چشم گریانم ببین و آن روی خندان تازه کن
تا زلف مشکین خم زدی، آفاق را برهم زدیچون در حریفی دم زدی، رخ با حریفان تازه کن
ای یار نافرمان من وی در کمین جان منای دیدنت درمان من، دردم به درمان تازه کن
با گوی و چوگان،ای پسر، روزی به میدان برگذرهم آب گل رویان ببر، هم خاک میدان تازه کن
چون اوحدی زان تو شد، محکوم فرمان تو شدرخ را، چو مهمان تو شد، در روی مهمان تازه کن