غزل شمارهٔ ۶۲۷
چشمم کنار دجله شد، جز یاد بغدادم مکنچون این هوس دارد دلم، از دیگری یادم مکن
بر جان شیرینم ببخش، ای خسرو خوبان چینآشفته بر کوه و کمر مانند فرهادم مکن
در جوشم از سودای تو،آبی بزن بر آتشمخاموشم از غوغای تو، چون خاک بر بادم مکن
در سینهٔ من مینهد مهر تو بنیاد، ای پریاز کینه بنیادم مکن، بر سینه بیدادم مکن
افتادن اندر بند تو بهتر ز آزادی مراچندان که من باشم، بتا، زین بند آزادم مکن
گر سست گیرم عهد تو، از هجر خود داغم بنهور سخت گویم با غمت، از وصل خود شادم مکن
بازم زبان اوحدی، هر چند پندی میدهدگر گوش دارم سوی او، گوشی به فریادم مکن