گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۶

ای صبا، حال من بدو برساننه چنان سرسری، نکو برسان
سخن من نه بیش گوی و نه کمآنچه من گویمت، بگو، برسان
به زبان کسش مده پیغامخود سخن گوی و روبرو برسان
نامه با خودنگاه دار و چو اوبا تو گوید که، نامه کو؟ برسان
گر مجالت نباشد اول روزفرصتی نیک‌تر بجو، برسان
قصهٔ این غریب سرگشتهپیش آن ماه تندخو برسان
حلقه‌ای باز کن ز طرهٔ اوحلقه بگذاشتیم، بو برسان
سخن چشم همچو جوی مرابنگار بهانه جو برسان
اوحدی گر چه در غمش یکتاستتو سلام هزار تو برسان