غزل شمارهٔ ۶۰۱
مرا مپرس که: چون شرمسارم از یاران؟ز دست این دم چون برف و اشک چون باران
به خاک پای تو محتاجم و ندارم راهبر آستان تو از زحمت طلبگاران
مرا ز طعنهٔ بیگانه آن جفا نرسیدکه از تعنت همسایگان و همکاران
به روز جنگ ز دست غمت به فریادمچو روز صلح ز غوغای آشتی خواران
ز پهلوی کمرت کیسها توانم دوختولی مجال ندارم ز دست طراران
هزار شربت اگر میدهی چنان نبودکه بوی وصل، که واصل شود به بیماران
به اوحدی نرسد نوبت وصال تو هیچاگر نه کم شود این غلغل هواداران