گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۰

دلها بربودند و برفتند سوارانما پای به گل در شده زین اشک چو باران
او رفت، که روزی دو سه را باز پس آیدما دیده به راه و همه شب روز شماران
بر کشتنم ار شاه سواری بفرستدبا شاه بگویید که: کشتند سواران
اندیشهٔ باران نکند غرقهٔ دریاای دیدهٔ خونریز، میندیش و بباران
این حال، که ما را بجز او یار دگر نیستحالیست که مشکل بتوان گفت به یاران
ما را به بهار و سمن و لاله چه خوانی؟دریاب کزین لاله چه روید به بهاران؟
آهن که چه دید از غم آن چهره بگوییدتا آینه پیشش نزنند آینه داران
گر دوست دوایی ننهد بر دل مجروحمرهم ز که جوید جگر سینه‌فگاران؟
صد قصه نبشت اوحدی از دست غم اووین غصه یکی بود که گفتم ز هزاران