گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۲

مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویمنه با او دیگری مشغول و من با او سخن گویم
سر بیدوست بر زانو چه گویی؟ فرصتی بایدکه او بنشیند و من سر بر آن زانو سخن گویم
مرا گویند: دردش را بجوی از دوستان دارونه با دردش چنان شادم که از دارو سخن گویم
چو بوی نافه گردد فاش بوی مشک شعر منچو من در شیوهٔ آن چشم بی‌آهو سخن گویم
بی رغو میتوان رفتن ز دست او، ولی ترسموفای او بنگذارد که در یرغو سخن گویم
همیشه حاجت ابرو چو سر در گوش او داردبه گوش او رسد حالم، چو با ابرو سخن گویم
دل من چون ز موی او پریشانست و آشفتهبه وصف موی او باید که همچون مو سخن گویم
گرم چون اوحدی روزی سر زلفش به دست افتدچو چین زلف تا برتاش تو بر تو سخن گویم
به قول زشت بد گویان نگردد گفتهٔ من بدجهان نیکو همی داند که: من نیکو سخن گویم