غزل شمارهٔ ۵۸۵
امروز عید ماست، که قربان او شدیماکنون شویم شاه، که دربان او شدیم
چندان غریب نیست که باشد غریبداراین سرو ماه چهره، که مهمان او شدیم
ای بادصبح، بگذر و از ما سلام کنبر روضهای، که عاشق رضوان او شدیم
فرخنده یوسفیست، که زندان اوست دلزیبا محمدیست، که سلمان او شدیم
این خواجه از کجاست؟ که «طوعا و رغبة»بیکره و جبر بندهٔ فرمان او شدیم
تا ما گدای آن رخ و درویش آن دریمننشست خسروی، که ز سلطان او شدیم
گفتم: ز درد عشق تو شد اوحدی هلاکگفتا: چه غم ز درد؟ که درمان او شدیم