گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۰

ز چشم خلق هوس می‌کند که گوشه گزینمولی تعلق خاطر نمی‌هلد که نشینم
سوار گشتم و گفتم: ز دست او ببرم جانکمند عشق بیفگند و درکشید ز زینم
گناه من همه در دوستی همین که: بر آتشگرم چو عود بسوزد، گناه دوست نبینم
ز من حکایت مهر و حدیث عشق چه پرسی؟که رفت عمر درین محنت و هنوز برینم
کمین ز چشم کماندار او، رواست که سازدمرا که نیست کمان چنان، چه مرد کمینم؟
کدام خواب گرانت ربوده بود؟ نگاراکه هیچ گوش نکردی به ناله‌های حزینم
قدم به پرسش من، دیر شد، که رنجه نکردیکنون که رنج بتر شد، بپرس بهتر ازینم
مرا به شربت و دارو نیاز و میل نباشددوای درد من این مایه بس که: درد تو چینم
به بوستان مبر، ای اوحدی، مرا ز بر اوکه با شمایل او فارغ از بهشت برینم