غزل شمارهٔ ۵۶۹
دشمن از بهر تو گر طعنه زند بر دل و دینمدل من دوست ندارد که کسی بر تو گزینم
گر چه با من نفسی از سر مهری ننشینیاگرم بر سر آتش بنشانی بنشینم
من به صدق آمدهام پیش تو، بیرغبت از آنیتو نداری خبر از حال من، آشفته ازینم
گر در افتد به کمندم، صنما، چون تو غزالیکاروانها رود از نافهٔ اشعار به چینم
در گلستان جمال تو گر آیم به تماشاباغبان گو: مکن اندیشه، که من میوه نچینم
گرم از خاک لحد کلهٔ پوسیده برآریآیت مهر تو باشد رقم مهر جبینم
شب ز فریاد من شیفته همسایه نخسبدکاوحدیوار ز سودای تو با ناله قرینم