غزل شمارهٔ ۵۶۷
ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونمبر من ترحمی کن،بنگر: که بیتو چونم؟
غافل شدی ز حالم، با آنکه دور بینیعاجز شدم ز دستت، با آنکه ذوفنونم
تریاک زهر خوبان سیمست و من ندارمدرمان درد عاشق صبرست و من زبونم
هر کس گرفت با خویش از ظاهرم قیاسیبگذار تا ندانند احوال اندرونم
گر خون خود بریزم صدبار در غم تودانم که: بار دیگر رخصت دهی به خونم
دل خواستی تو از من، تشریف ده زمانیگر جان دریغ بینی، از عاشقان دونم
از بس فسون که کردم افسانه شد دل منخود در تو نیست گیرا افسانه و فسونم
میم دهان خود را از من نهان چه کردی؟باری، نگاه میکن در قامت چو نونم
گر اوحدی سکونی دارد، صبور باشدمن چون کنم صبوری آخر؟ که بیسکونم