غزل شمارهٔ ۵۵۸
بسیار بد کردی ولی نیکو سرانجامت کنمگر زین شراب صرف من یک جرعه در جامت کنم
شبخیز کردی نام خود، تا صبح سازی شام خودهر شام سازم صبح تو، تا دردی آشامت کنم
در خلوت ار رایی زنی، تا پای برجایی زنیهم من ز نزدیکان تو جاسوس بر بامت کنم
در آب من چون شیر شو، تا آتشت کمتر شوددر قوس من چون تیر شو، تا تیر و بهرامت کنم
با آنکه کردم یاوری، کردی فراوان داوریهر کرده را عذر آوری، اعزاز و اکرامت کنم
گر در خور سازم شوی پنهان بسازم کار توور لایق رازم شوی پوشیده پیغامت کنم
گفتم: چه باشد رای تو؟ گفتی: سر و سودای توسودا بسی پختی ولی با پختها خامت کنم
بار امانت میکشی وز بار آن ایمن وشیترسم که نتوانی ادا روزی که الزامت کنم
برخویش بندی نام من، گردی به گرد دام منتا خلق گوید: خاص شد، من شهرهٔ عامت کنم
روزی که گویی: از خطر، کلی رهایی یافتممن زان رهایی یافتن چون مرغ در دامت کنم
از خویشتن بار دگر باید به زاییدن تراچون زاده باشی عشق خود چون شیر در کامت کنم
در راحت تن دیدهای اقبال و بخت خود، ولیروزی شوی مقبل که من بیخواب و آرامت کنم
چون داغ من بر رخ زدی زین پس یقین میدان که منکندی کنی چوبت زنم، تندی کنی رامت کنم
تا کی در آب و گل شوی؟ وقتست اگر مقبل شویتا چون تو یکتا دل شوی، من اوحدی نامت کنم