گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۷

به آن سرم که: سر خود ز می چو مست کنمگذر به کوچهٔ آن ترک می‌پرست کنم
به خیره سوختنم دست یافت دوست، مگربه چاره ساختن آن دوست را به دست کنم
به گردن دلم از نو درافگند بندیاز آن کمند چو آهنگ بازرست کنم
دلم به دام بالها در اوفتد چون صیدچو یاد صید که از دام من بجست کنم
هوای قد بلندش مرا چو پست کندنوای گفتهٔ خود را بلند و پست کنم
دلم به تیر غمش خسته گشت و می‌خواهمکه جان خود هدف آن کمان و شست کنم
گرم طلب کنی، ای اوحدی، ازان درجویکه من به خاک سر کوی او نشست کنم