گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۴

تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنمآسمان لطف را روی تو ماهست، ای صنم
زان رخ آیینه‌فام اندر دل ریش منستزخمها، لیکن کرا یارای آهست؟ ای صنم
دل ز روی راستی مهر تو دعوی می‌کندرنگ روی من بدین دعوی گواهست، ای صنم
بی‌شب زلف درازت بر من آشفته دللحظه روز و روزو هفته، هفته ماهست، ای صنم
گر ترا من دوست می‌دارم بدین جرمم مکشهر که جان را دوست دارد بی‌گناهست، ای صنم
بنده فرمانند گرد بارگاهت خسرواناوحدی نیزت گدای بارگاهست، ای صنم
گر منت امیدوارم نیست نقصانی درینسال و ماه امید درویشان به شاهست، ای صنم