گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۳

زلف مشکینت چو دامست، ای صنمعارضت ماه تمامست، ای صنم
تا بود بر دیگران وصلت حلالبر من اسایش حرامست، ای صنم
زان دهان تنگ شیرینم بدهبوسه‌ای، گر خود به وامست، ای صنم
هر زمان گویی که: فردایی دگرسوختم، فردا کدامست؟ ای صنم
در غمت گر نشکنم خود را، مرنجآدمی را ننگ و نامست ، ای صنم
عالمی را بندهٔ خود کرده‌ایاوحدی نیزت غلامست، ای صنم