غزل شمارهٔ ۵۳۳
گمان مبر که به جور از بر تو برخیزمبه اختیار ز خاک در تو برخیزم
نه چون کلاه توام، کین چنین بهر بادیچو ترک من بکنی از سر تو برخیزم
چونی گرم بکنی بندبند، نیستم آنکز بند آن لب چون شکر تو برخیزم
اگر به کشتنم آیی ز راستی چون تیربه یاری مدد خنجر تو برخیزم
سپند آتش غم کردهای مرا، ای دوستمکن، که سوخته از مجمر تو برخیزم
شبی دراز چو زلف تو آرزوست مراکه با تو باشم و شاد از بر تو برخیزم
خوشا دمی! که به مستی چو اوحدی از خواببه بوی طرهٔ چون عنبر تو برخیزم