غزل شمارهٔ ۵۱۵
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم
سرم در دام این سودا بهل، تا بسته میباشداگر زین بند نتوانم که: پای خود برون آرم
حدیث آن لب شیرین رها کردیم و بوسیدنچو با یاد رخ خوبش ز دور آسایشی دارم
ز کار عشق او ما را نشاید بود بیکاریکه تا بودیم کار این بود و تا باشم درین کارم
نشان دانهٔ خالش ز هر مرغی چه میپرسی؟ز من پرس این حکایت را، که در دامش گرفتارم
رفیقان را ز عشق او ز من بیزار نتوان شداگر زاری کنم وقتی، چه باشد؟ عاشق زارم
نه نیکست این که: خود روزی ز بد حالان نمیپرسیمگر نیکو نمیدانی، طبیب من، که: بیدارم؟
تو پنداری که: او با تو وفا ورزد، دلا، مشنوجمال خوب و مال پر،وفا ورزد؟ نپندارم
ازین سودا که میورزد نخواهد شد دلم خالیاگر در پای او صد پی بسوزند اوحدی دارم