گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۴

درون خود نپسندم که از تو باز آرمبدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم
مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیستبه بوی تست شبی گر به روز می‌آرم
حکایت شب هجران و روز تنهاییزمن بپرس، که شب تا بروز بیدارم
ز شهر نیز بدر می‌روم، که خانهٔ خلقخراب می‌شود از آب چشم خونبارم
میان ما و تو جز گرد این وجود نماندبدان رسید که این گرد نیز نگذارم
ز سینه بوی کسی جز تو گر بمن برسدخراب کرده بهخون دلش بینبارم
مرا بلاله طمع بود و گل ز چهرهٔ توگلم نداد، ولی تنگ می‌نهد خارم
اگر تو زهره جبین می‌خری به بوسه مرابخر وگرنه رها کن، که مشتری دارم
محبت تو همی ورزم، ای پری، مگذارکه محنت تو بسوزاند اوحدی‌وارم