غزل شمارهٔ ۵۱۲
به دکان میفروشان گروست هر چه دارمهمه خنبها تهی گشت و هنوز در خمارم
ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمدنتوان به خانه رفتن، که ز خواجه شرم دارم
ز جهانیان برآمد خبرم به میپرستیکس ازین خبر ندارد که چه رند خاکسارم؟
سر بد پسندم آخر که چه فتنه کرد، دیدیدل کژ گمان من بین که: هنوز امیدوارم
دل و دین و دانشی را، که به عمر حاصل آمدهمه کردم اندرین کار و بدان که: در چه کارم؟
مگرم دهند راهی به کلیسای گبرانکه به خانقاه رفتم شب و کس نداد بارم
خبر عنایت او ز کسی شبی شنیدمبه امید آن عنایت شب و روز میگذارم
به قیامت ار برآید تن من ز خاک محشردل من ز شرمساری نهلد که: سر برآرم
بر اوحدی مگویید دگر حکایت منچو نماند رخت و باری که به اوحدی سپارم