غزل شمارهٔ ۵۱۱
همه کامیم برآید، چو در آیی ز درمکه مرید توام و نیست مراد دگرم
بر سر من بنهد دست سعادت تاجیاگر آن ساعد و دست تو بسازد کمرم
پیش دل داشته بودم ز صبوری سپریمرهمی ساز، که تیر تو گذشت از سپرم
رشتهای نیست نصیحت، که ببندد پایمسوزنی نیست ملامت، که بدوزد نظرم
فال میگیرم وزین جا سفری نیست مراور بود هم بسر کوی تو باشد سفرم
هیچ جایی ز تو خالی چو نمیشاید دیدغرضم جمله تو باشی، چو به جایی نگرم
راز عشق تو ببیگانه نمیشاید گفتاشک با دیده همی گوید و خون با جگرم
هر شبی پیش خیال تو بمیرم چون شمعتا کند زنده به بوی تو نسیم سحرم
بوی پیراهنت آورد مرا باز پدیدورنه در پیرهن امروز که دیدی اثرم؟
بر من سوخته یک روز به پایان نرسیدکه نیاورد فراق تو بلایی به سرم
هر چه جز روی تو، زو دیده بدوزم، که خطاستهر چه جز نام تو، زان گوش ببندم، که کرم
گم شدم در غمت، ار حال دل من پرسیز اوحدی پرس، که او با تو بگوید خبرم