گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۹

چو تیغ بر کشد آن بی‌وفا به قصد سرمدلم چو تیر برابر رود که: من سپرم
به کوی او خبر من که می‌برد؟ که دگرغم تو کوی به کویم ببرد و دربدرم
به یاد روی تو مشغولم آن چنان، که نماندمجال آنکه به خود، یا به دیگری، نگرم
فراق آن رخ آبی به کار باز آوردکه هم نشان وجودم ببرد و هم اثرم
هزار دوزخ و دریا برون توان آوردز آتش دل سوزان و آب چشم ترم
به مرد و زن خبر درد من رسید، ولیتو آن دماغ نداری که بشنوی خبرم
غم تو کرد پراگنده کار ما آخرنگفته‌ای که: غم کار اوحدی بخورم؟