غزل شمارهٔ ۵۰۸
به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برمچرا به دیدهٔ رحمت نمیکنی نظرم؟
به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تستنگاه دار دلم را، که سوختی جگرم
روا مدار که: با دشمنان من شب و روزتو جام بر لب و من بیلب تو جامه درم
بدان صفت زدهای خیمه بر دلم شب و روزکه سال و ماه تو گویی به خیمهٔ تو درم
ز هر چه خلق بگویند و هر سخن که رودبه جز حدیث تو چیزی نمیکند اثرم
به ترک آینه گفتم چو عاشق تو شدمز بیم آنکه مبادا به خویشتن نگرم
شنیدهام که: ترا با شکستگان کاریستبدان نشاط و هوس دم بدم شکستهترم
خیال بود که: وقتی به رغم بدگویانشب فراق به پرسش در آمدی ز درم
کنون ز نیمه ره او نیز باز میگرددکه راه سیل گرفتست از آب چشم ترم
چه جور ازین بتر آخر؟ که از برای یکیبه پیش تیر جفای هزار کس سپرم
دلت ببخشد و بر حال من نبخشی توز آه اوحدی ار بشنوی شبی خبرم