غزل شمارهٔ ۵۰۴
آن تخم، که در باغ وفا کاشته بودمشد خار دلم، گر چه گل انگاشته بودم
خون جگرم خورد و بلای دل من شدیاری که به خون جگرش داشته بودم
پنداشتم آن یار به جز مهر نورزداو خود به جز آنست که پنداشته بودم
گستاخ منش کردهام، اکنون چه توان کرد؟من بدروم آن تخم که خود کاشته بودم
چاهی که هوس بر گذرم کند ز سوداشاید که درافتم، که نینباشته بودم
هر حرفی از آن دیدم و خطیست به خونمبر لوح دل آن نقش که بنگاشته بودم
سیلاب فراق آمد و نگذاشت که باشداز اوحدی آن مایه که بگذاشته بودم