گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۴

غافل چرایی؟ جانا، ز دردمرحمت کن آخر بر روی زردم
خونم بریزی هر روز، چون منداد از تو خواهم، گویی چه کردم؟
در دام حسنت جز دم ندیدموز خوان عشقت جز خون نخوردم
نقش غمم چون بر دل نوشتیمن نامهٔ خود در می‌نوردم
خاک نسیمت گردم به زاریباشد که آرد پیش تو گردم
ای باد مشکین، گر می‌توانیبویی بیاور زان باغ وردم
تا دیدهٔ من دید آن صنم راگر اوحدی را، دیدم نه مردم