گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۱

دگر رخت ازین خانه بر در نهادمدگر خاک آن کوچه بر سر نهادم
دگر پای صبر از زمین برگرفتمدگر دست غارت به دل در نهادم
دگر عهد با نیستی تازه کردمدگر بار هستی به خر بر نهادم
به بوی گل عارض او دل خوددر آن زلف چون سنبل تر نهادم
چنان دل به شمع رخ او سپردمکه با نور چشمش برابر نهادم
ز اشک چو خون بر رخ زعفرانیچو لعل بدخشی به زر بر نهادم
مسلمان کنون ساختم اوحدی راکه در دست آن چشم کافر نهادم