گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۰

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادمخاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟
پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که منتا غلام تو شدم زین دگران آزادم
چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟حاصل آنست که از تخت به خاک افتادم
کردم اندیشهٔ خود: مصلحت آنست که منبر کنم دل ز تو، ورنه بکنی بنیادم
آهنینست دلت ورنه ببخشی بر منچون ببینی که ز غم در قفس فولادم
از دل سخت تو آن روز من آگاه شدمکه جگر خسته بدیدی و ندادی دادم
مکن، ای ماه، جفا بر تن من، کز غم تواوحدی‌وار به خورشید رسد فریادم