غزل شمارهٔ ۴۸۵
شب دوشینه در سودای او خفتماز آن امروز با تیمار و غم جفتم
زمن هر چند سر میپیچد آن دلبراگر دستم رسد در پای او افتم
چو چین زلف او آشفته شد حالمخطا کردم که: با زلفش برآشفتم
ازان کرد آشکارا دیده راز منکه راز خویش را از دیده ننهفتم
ببیند بد سگالان اندر افتادمکه پند نیک خواه خویش نشنفتم
به بوی آنکه چشمم روی او بیندبه مژگانهاش خاک آستان رفتم
دل او باد پندارد حکایتهاکز آب دیده با باد صبا گفتم
ازان روزی که دیدم زلف شبرنگشحرامست ار شبی بییاد او خفتم
چو چشم اوحدی زان گوهر افشان شدزبان او، که در وصل او سفتم