غزل شمارهٔ ۴۵۱
ما به ابد میبریم عشق ترا از ازلدر همه عالم که دید عشق چنین بیخلل؟
از سر من شور تو هیچ نیاید برونگر چه سر آید زمان ورچه در آید اجل
هیچ کسم، گر بدل بر تو گزینم به دلهیچ کسی خود بدل بر تو گزیند بدل؟
شمع لبت را بدید، مهر گرفت از عقیقموم دهانت بدید مهر گرفت از عسل
راهرو عقل را زلف تو دارالامانکار کن روح را لطف تو بیتالعمل
بوده ز جور تو ما در همه وقتی زبونگشته به مهر تو ما در همه گیتی مثل
ماه شبستان تو مورچهٔ وتخت جموصل تو و جان ما یوسف و سیم دغل
زلف تو تن را نوشت سورهٔ نون بر ورققد تو دل را نهاد لوح الف در بغل
چشم مرا از لبت نیست گزیری که، هستلعل لبت را شکر، چشم سرم را سبل
فوت نشد نکتهای از کشش و از جسشبا لب و زلف ترا مرتبهٔ عقد و حل
اوحدی از دیر باز فتنهٔ تست، ای غزالتا نشود ناامید زود نیوش این غزل