گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۷

بباد صبا گفتم از شوق دوشکه: درکارم، ار میتوانی، بکوش
نشانی از آن نوشدارو بیارکه سودای او بردم از مغز هوش
نه زان گونه تلخست کام دلمکه شیرین توان کردن او را بنوش
رفیقا، مکن پر نصیحت، که منندارم دماغ نصیحت نیوش
مرا آتش عشق در اندرونز خامی بود گر نیایم به جوش
مکن دورم از باده خوردن، که بازمرا تازه عهدیست با می‌فروش
دو چشم من از عشق او چون پرستلبم گر بخوشد ز غم، گو: بخوش
چو آگه شوی از شب بیدلیبه روزش مرنجان و رازش بپوش
بهل، تا روم بر سر عشق منچو من رفتم، آنگه ز پی می‌خروش
به کام بداندیش گشت اوحدیکه بر نیک خواهان نمیکرد گوش