گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۴

گر دستها چو زلف در آرم به گردنشکس را بدین قدر نتوان کرد سرزنش
دیگر بر آتش غم او گرم شد دلمآن کو خبر ندارد ازین غم خنک تنش!
دستم نمی‌رسد که: کنم دستبوس اوای باد صبحدم، برسان خدمت منش
آن کو دلیل گشت دلم را به عشق اوخون من شکستهٔ بیدل به گردنش
گر خون دیدها به گریبان رسد مراآن نیستم که دست بدارم ز دامنش
دانم که باد را بر او خود گذار نیستترسم که: آفتاب ببیند ز روزنش
گر جز به دوست باز کند دیده اوحدیچون دیدهای باز بدوزم به سوزنش