گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۳

دیده گر لایق آن نیست که منزل کنمشچاره‌ای نیست به جز جای که در دل کنمش
ساربانا، شتر دوست کدامست؟ بدارتا زمین بوس رخ و سجدهٔ محمل کنمش
آفتاب ار چه به رخسار جهانگیری کردنتوانم که بدان چهره مقابل کنمش
می‌زنم بر سر خود دست به خون آلودهچون مدد نیست که در گردن قاتل کنمش
دلبرا، مهر تو چون در دل من مهر گرفتچون توانم که بر اندازم و باطل کنمش؟
مشکلاتی که ز زلف تو مرا پیش آمدتو مپندار که تا حل نکنی حل کنمش
دست خود میگزم از حیف و ببوسم بسیارگر شبی در بر و دوش تو حمایل کنمش
دل، که دیوانهٔ زنجیر سر زلف تو شدای پریچهره، نگویی: به چه عاقل کنمش؟
اوحدی گر ز تو رنجی بکشد باکی نیستتا ریاضت نکشد چون به تو واصل کنمش؟