غزل شمارهٔ ۴۲۱
ای صبا، یار مرا از من بییار بپرسزارم، او را ز من شیفتهٔ زار بپرس
پرسش دل چو به زلفش برسانی، پس از آنپیش آن نرگس جادو رو و بیمار بپرس
چشم او را نبود با تو سر گفت و شنیدحال او یکسر از آن لعل گهر بار بپرس
چون بدان قامت نازک رسی آهسته ز دورخدمتی کن، سخن وصل به هنجار بپرس
در میان سخن ار حال دل من پرسدعرضه کن حال دلم، اندک و بسیار بپرس
و گرش قصهٔ سرمستی من باور نیستگو: بیا و خبر از مردم هشیار بپرس
اوحدی گم شد، اگر منزل او میپرسیبه خرابات رو و خانهٔ خمار بپرس