گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۹

همه عالم پرست ازین منظورهمه آفاق را گرفت این نور
حاصل شهر عاشقان سریستگرد بر گرد آن هزاران سور
گر چه پر آفتاب گشت این شهرزان میان نیست جز یکی مشهور
گنج در پیش چشم و ما مفلسدوست بر دستگاه و ما مهجور
اصل این کل و جز و یک کلمه استخواه تورات خوان و خواه زبور
هر کس از جانبیش می‌جویندمصطفی از حری، کلیم از طور
اوحدی، رخ درو کن و بگذارآرزوی بهشت و حور و قصور