گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۸

ای ساربان، که رنج کشیدی ز راه دورآمد شتر به منزل لیلی، مکن عبور
اینست خارها که ازو چیده‌ایم گلوین جای خیمها که درو دیده‌ایم حور
این لحظه آتشست به جایی که بود آبو امروز ماتمست به جایی که بود سور
آن شب چه شد؟ که بی‌رخ لیلی نبود حیو آن روز کو؟ که موقف دیدار بود طور
خون جگر بریخت دل من به یاد دوستای چشم اشکبار، چرایی چنین صبور؟
زین پیش بود نفرتم از دور از زماندردم چنان گداخت که هستم ز خود نفور
جز دستبوس دوست نباشد مراد منروزی که سر ز خاک بر آرم به نفخ صور
ای اوحدی، چو روی کنی در نماز توبی روی او مکن، که نمازیست بی‌حضور