گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۱

بگشای ز رخ نقاب دیدارتا نگذرد از درت خریدار
این پرده که بر درست بردروین سایه که بر سرست بردار
گفتی: بنشین که من بیایمبنشینم و نیستی تو آن یار
کز یاری من نیایدت ننگوز صحبت من نباشدت عار
زین قاعده و خلاف بگذرو آن داعیه در غلاف بگذار
تا کی باشیم پست بر در؟وز هجر تو کرده رخ به دیوار
هر کس به حساب تار و پودستما با سخن تو در شب تار
پنداشتمت که: مهربانیو آن نیز خیال بود و پندار
سر در سر کار عشق کردیمو اگه نشدی، زهی سر و کار؟
هر لحظه مکن بکشتنم زورهر روز مکن بهشتنم زار
یا آن دل برده باز پس دهیا این تن مرده نیز بگذار
مپسند که از فراق رویتفریاد برآرم اوحدی‌وار