غزل شمارهٔ ۳۸۰
وقت گلست، ای غلام، روز می است، ای پسرشیشه بیار و قدح، پسته بریز و شکر
جامهٔ زهدی، که بود بر تن ما، تنگ شدبادهٔ صافی بیار، جامهٔ صوفی ببر
ای صنم چنگ ساز، تن چه زنی؟ رود زنای بت عاشقنواز، غم چه خوری؟ باده خور
می که تو داری به کف روزی و مقسوم تستتا نخوری قسم خود وعده نیاید به سر
چون به یقین خوردنیست روزی خود را، تو نیزدیر چه پایی؟ بنوش، تا برسی زودتر
ای که میان بستهای باز به خونریز ماچند ز مسکین کشی؟ کار نداری دگر؟
بار تو من بردهام، بر دگری میخوردرنج زیادت ببین، کار سعادت نگر
روز و شبم بردرت، دیده به امید تواز در وصلی درآی، تا ندوم دربدر
در دل من سوز عشق شعله زن آمد و لیکزانچه مرا در دلست هیچ نداری خبر
باده بیاور، که هیچ توبه نخواهند کردمدعی از وعظ خشک، اوحدی از شعر تر