غزل شمارهٔ ۳۶۲
گر آن کاری که من دانم بر آیدبهل تا در وفا جانم برآید
من آن ایام دولت را چه گویم؟که گوی او به چوگانم برآید
کدامین مور باشم من؟ که روزیسخن پیش سلیمانم برآید
شکار آهویی زان گونه وحشیعجب کز شست و پیکانم برآید!
چنان گریم ز هجرانش، که کشتیبه آب چشم گریانم برآید
برآرد غنچهٔ مهر آن گیاهیکز اشک همچو بارانم برآید
رسانم اوحدی را دل به کامیلب او گر بدندانم برآید