غزل شمارهٔ ۳۵۷
بریدن حیفم آید بعد از آن عهدچنین رویی نشاید آن چنان عهد
گرفتم عهد ازین بهتر نداریبه زودی تازه کن باری همان عهد
چو گل عهد تو بس ناپایدارستاز آنم پیر کردی، ای جوان عهد
به عهدت دست میگیری، چه سودست؟چو یک ساعت نمیپایی بر آن عهد
چو فرمانت روان گردید بر منبرون رفتی و بشکستی روان عهد
میان بستی به خونریزم دگر بارتو پنداری نبود اندر میان عهد
دریغ، ای تیربالا، ار نبودیترا با اوحدی همچون کمان عهد