غزل شمارهٔ ۳۵۶
شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمودچو وقت آمدنم دیر شد بهانه نمود
به خشم رفت و درین گردش زمانم بستچه رنجها که به من گردش زمانه نمود
گهی ز چشمهٔ جنت مرا شرابی دادگهی ز آتش دوزخ به من زبانه نمود
چو مرغ خانه گرفتم درین دیار وطنکه این دیار به چشمم چو آشیانه نمود
اگر چه این همه فانیست کور گشت دلمچنانکه این همه فانیم جاودانه نمود
شبی به مجلس رندان شدم به می خوردنچه حالها که مرا آن می شبانه نمود!
در آن میانه نشانی ز دوست پرسیدممرا معاینه پیری از آن میانه نمود
چو روز شد همه شکر مغان همی گفتمکه این فتوحم از آن بادهٔ مغانه نمود
گناه داشتم، اما چو پیش دوست شدمبه کوی خویشتنم برد وآشیانه نمود
به استانش چو گفتم که: در میان آرمکرانه کرد و رخ خویشم از کرانه نمود
رخش ز دیدهٔ معنی به صورتی دیدمکه صورت دگران بازی و بهانه نمود
چو پیش رفتم و گفتم که: من یگانه شدمبه طنز گفت: مرا اوحدی یگانه نمود
از آن غزال شنیدم به راستی غزلیکه بر دلم غزل هر کسی ترانه نمود