غزل شمارهٔ ۳۴
دراز شد سفر یار دور گشتهٔ مافغان ازین دلی بیاو نفور گشته ما
به آن رسید که توفان بر آیدم بدو چشمز سوز سینه همچون تنور کشته ما
بخواند راوی مستان به صوت داودیز شوق او سخن چون زبور گشته ما؟
چه بودی آنکه چو حوری در آمدی هر دمبه خانهٔ چو سرای سرور گشتهٔ ما؟
چه بودی ار خبر او همی رسانیدندبه گوش خاطر از خود نفور گشته ما؟
ز حافظان وفا نیست مشفقی که کندملامت دل از کار دور گشتهٔ ما
حدیث ما تو بگوی، اوحدی که مشغولستبه یاد دوست دل با حضور گشتهٔ ما