گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۴

خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماندهمه غم رفت و  به غیر از غم آن یار نماند
گر چه در پای دلم خار جفا بود، دگرگل به دست آمد و در پای دلم خار نماند
آن گروهی که به آزار دلم کوشیدندچون برفتند دگر هیچ دلازار نماند
دشمن از غصهٔ من علت بیماری داشتدوستان مژده، که آن ناخوش بیمار نماند
چشم من بر سر خاک درش از شوق امشبسیل خونین صفتی ریخت، که دیوار نماند
ناله میکردم و گفت: اوحدی، این روزی دوقصه بسیار نگوییم، که بسیار نماند