گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۳

چون عشق در آید، قدم سر بنماندعشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند
توحید به جایی برساند قدمت راکش نیک و بد و مؤمن و کافر بنماند
آنست ریاضت که: چو زان بوته برآییاز ذات تو جز روح مصور بنماند
چندین به میسر شدن کار چه نازی؟آنست میسر که: میسر بنماند
ای سر بگریبان هوس بر زده، می‌کوشکان دامن آلوده چنان تر بنماند
روح تو چو مرغیست درین راه،چنان کنکندر گل تشویر تو چون خر بنماند
در حلقهٔ عشق ار نبود نفس ترا راههش‌دار! که چون حلقه بر آن در بنماند
آن کس که به زر فخر کند خاک به از ویآن روز که در کیسه او زر بنماند
ای اوحدی، آن نام طلب دار، که او رابر جان بنویسند چو دفتر بنماند